با حرف مردم زندگی نکن داستان کوتاه عشق واقعی

با حرف مردم زندگی نکن داستان کوتاه عشق واقعی

مهستان : زیبا زندگی کردن داستان کوتاه عاشقانه واقعی غمگین , را در ادامه مطلب مشاهده نمایید .

یک دختر جوان چند روز قبل از عروسی آبله خیلی سختی گرفت و در بیمارستان بستری شد . نامزدش به عیادت او رفت و در میان صحبت هایش  از درد چشم های خود می نالید که

کم کم چشم هایش دارد ضعیف میشود . بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند و زیبایی دختر جوان نابود شد اما همسر جوانش اصلا بروی خود نیاورد و عصا زنان به

عیادت نامزدش میرفت و از درد و کو سو شدن چشم هایش مینالید .موعد عروسی فرا رسید اما صورت عروس را آبله زشت کرده و شکل انداخته بود و شوهرش هم که کور شده بود .

در این میان مردم هم  میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد . چندین سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت ، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.

همه تعجب کردند . و مرد گفت : من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم” .

با حرف مردم زندگی نکن داستان کوتاه عشق واقعی